بعداز یه عشق بازی مفصل، یه س ک س خوب، توی در آرامش ملس، توی آغوش هم
داریم حال می کنیم.دارم فکر می کنم، بد نیست!خوبه،مهربونه.چقدر می شه لذت برد.خوب
چه جوری بهش بگم؟یعنی این بوسه ها،این حرفها همه خواب وخیاله؟دست وپا زندنهاش برای
اثبات خودش؟ بخاطر تربیت بد؟
میگه: دیشب خواب بد دیدم.خواب دیدم سه قلو زاییدی!داشتیم می رفتیم
محضر جدا بشیم.چون من گفته بودم نباید حامله بشی!
نمی دونم بخاطر سه قلوها بیشتر ناراحت بود یا طلاقمون؟؟؟
یاد بچه کوچولویی میفتم که خوابشو دیدم.تو ذهنم بچه جون می گیره.سفید
وتوپولی.با لبای قلوه ای تفی و خوشمزه ... نمی فهمم پسره یا دختر... می
گم:عماد!منم خواب بچمونو دیدم... چه جالب! الان یادم اومد.توخواب تو بچه ها چی
بودن؟ میگه: نمی دونم چه گهی بودن!
انگار به حیثیت تمام کودکانی که به دنیا نیاورده بودم،توهین شده
بود.اخم کردم،قهر کردم.یک آن مادر شدم.درد کشیدم.وبار سنگین مادربودن ،را حس
کردم... منی که خیال مادرشدن هم زندانی کرده بودم....حالا مادری بودم که سه کودک
نورس را ازخواب دزیده بود و با چنگ ودندان حیات می بخشید...
حس می کنم،هستند... دوستشان دارم .
