تبليغاتX
پرپرنده

پرپرنده

درباره خودم.تنم.روحم و فکرم

بعداز یه عشق بازی مفصل، یه س ک س خوب، توی در آرامش ملس، توی آغوش هم داریم حال می کنیم.دارم فکر می کنم، بد نیست!خوبه،مهربونه.چقدر می شه لذت برد.خوب چه جوری بهش بگم؟یعنی این بوسه ها،این حرفها همه خواب وخیاله؟دست وپا زندنهاش برای اثبات خودش؟ بخاطر تربیت بد؟

میگه: دیشب خواب بد دیدم.خواب دیدم سه قلو زاییدی!داشتیم می رفتیم محضر جدا بشیم.چون من گفته بودم نباید حامله بشی!

نمی دونم بخاطر سه قلوها بیشتر ناراحت بود یا طلاقمون؟؟؟

یاد بچه کوچولویی میفتم که خوابشو دیدم.تو ذهنم بچه جون می گیره.سفید وتوپولی.با لبای قلوه ای تفی و خوشمزه ... نمی فهمم پسره یا دختر... می گم:عماد!منم خواب بچمونو دیدم... چه جالب! الان یادم اومد.توخواب تو بچه ها چی بودن؟ میگه: نمی دونم چه گهی بودن!

انگار به حیثیت تمام کودکانی که به دنیا نیاورده بودم،توهین شده بود.اخم کردم،قهر کردم.یک آن مادر شدم.درد کشیدم.وبار سنگین مادربودن ،را حس کردم... منی که خیال مادرشدن هم زندانی کرده بودم....حالا مادری بودم که سه کودک نورس را ازخواب دزیده بود و با چنگ ودندان حیات می بخشید...

حس می کنم،هستند... دوستشان دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:55  توسط صدف  | 

تععطیلات بد نبود.درسته که براساس میل من نبود ولی بد نگذشت.دوروز اول رفتیییم تو دل کویر ،توهمون روستای متروکه اجداد عماد.مهم نیست که داداشم قاطی کرد ولی دوروز بعد خوب بود باهمون داداشم خوش گذروندیم.

نمی دونید چه حس بدیه که ادم با گلابی همزاد پنداری کنی. ...

برای تغییری به ایــــــــــــــــــــن بزرگی... باید انگیزه های قوی وارزشمند داشت؟

دارم فکر می کنم چرا باید انگیزه من ارزشمند باشه؟چون بقیه باید راضی باشن؟ ارزش را کی تعیین می کنه؟ ارزش های من براساس اینه که بتونم اززندگی لذت ببرم. ولی شاید اگه بقیه بخوان ارزش گذاری کنن، من خیلی پوچ باشم! پس باید فقط انگیزه هاموو قوی کنم.

می گن: خداروز قیامت پیامبرا را بازخواست می کرد که پولایی که بهتون دادم چیکار کردید؟

عیسی اومد گفت من برای پیشرفت جامعه هزینه کردم.ببین چقدر دانشمند تحویلت دادم؟

موسی اومد گفت من پولدارترین مردم جهان را تحوتدادم.

پیامبر که اومد نه تو مسلمونا دانشمند زیادی داشت نه پولدار!گفت بابا اون اول علی زد و در خیبر را شکست کلی خرج رو دستم گذاشت.حسن هرروز یه زن صیغه می کرد، کلی خرج دوادرمون سجاد کردم هی مریض بود... بقیشم مهدی برداشته معلوم نیست کجا رفته!

با پوزش ازهمه مذهبیون!

شکیبایی..... دوسش داشتم

دیروز رفتم گزینش.اخرش به عنوان مفسد فی الارض دارم می زنن و خیال خودشون و منو عماد را راحت می کنن.

پرسیده بودن: دیدن ورزش مردان در تلویزنو توسط زنها چه حکمی دارد؟ رویت حلقه زن چه حکمی دارد؟سرمه اگر طبی باشد چه حکمی دارد؟ سن تمیز چیست؟ استیذال چیست؟ استعمال عطر اگر نامحرم نباشد چه حکمی دارد؟

کلی بهشون غر زدم.گفتم چرا بهم اینقدر استرس وارد می کنید؟من بیمارم.شما شخصیت منو همش زیر سوال می برید؟ واقعا من چه جنایتی کردم که اینهمه باید بازخواست بشم؟

کی خجالت کشیدن وعذرخواهی کردن.ولی به زودی حالمو می گیرن!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:21  توسط صدف  | 

می خوام براش ایمیل بزنم . ولی نمی تونم خودمو راضی کنم.شاید همونجور که راضیم کرد بعداز یه هفته غرورمو بشکنم و با شوهرم  حرف بزنم واصرار کنم آشتی کنیم، براش ایمیل بزنم وحرفهامو بزنم.دوستی مون از دیماه شروع شد .اول اس ام اس بود درحد حالت چطوره؟ هردو ام اس داشتیم . تلفنها شروع شد . روابطمون زیادی صمیمی شد.من اسمشو گذاشتم روابط موازی.اس ام اس ها نهایتش به یه شکلک  بوس ختم می شد  یا عزیزم ... همین.کارمون دلگرمی دادن به هم در شرایط مختلف بود.خوب دیدارهامون هم دسته جمعی بود. برای من یه دوستی خوب بود.عمیق تراز خیلی دوستیهای ساده وهرچقدرهم به خودمان تلقین می کردیم که مثل خواهربرادریم، سلولهای مغزی صدای جنس مخالف را تشخیص می دادند. من هم اصراری نداشتم که غرایزم را نادیده بگیرم. همه چیز عادی بود. تا یه روز گفت که می خواهد روابطش را با اذر قطع کند.اذر دوست دختر قدیمیش بود که تو گروهمون بود ورابطشون الان معمولی بود.گفت می خوام سرمو خلوت کنم.این دوست من، زیادی روح لطیفی داشت که با من زیاد جور درنمیومد.ولی بجز محبت چیزی ازش ندید ه بودم. خوب منم که نمی تونم محبت کسی را رد کنم. وقتی گفت می خوام سرمو خلوت کنم، گفتم منم جزء حذفی ها هستم؟ گفت:نه تو الی وبلی و تو فلانی وبهمانی وبی نظیری و....چندروز بعد اس ام اس هام بی جواب موند.گفتم اگه ارزشش را دارم برام توضیح بده وگرنه تو بایگانی ذهنم با خاطرات خوبی که ازت دارم، حفظت می کنم.جواب نداد.فرداش زنگ زد.گفت سرم شلوغه. می خوام تنها باشم.ازونجایی که من معتقدم  این حقشه، گفتم هرجور راحتی... براش ارزوی خوشبختی کردم وبای.اول شوکه بودم در حد5 ساعت، بعد عصبانی شدم در حد 24 ساعت.و گفتم یا روانی بوده یا روانی شده!بعدبه مرحله انکار رسیدم، نگران شدم که شاید می خواسته نازشو بکشم. نکنه مشکلی داشته... بعد به این نتیجه رسیدم که قضیه دوستی ما تموم شده ونباید بهش فکر کنم.تو آخرین دوری که بچه ها جمع شدیم، شنیدم به یکی از پسرا زنگ زده، حالمو پرسیده و درجواب ترک گروه گفته: شوهر صدف راضی نیست ، منم مجبور شدم پا رو احساساتم بزارم و گروه را ترک کنم وبا بچه ها رابطمو قطع کنم... اونهمه سخنرانی درباره شعور من،فهم بالام، روابط آزاد، سهم من از زندگی، نبود فرق زن ومرد وعدم مالکیت...رسما ک..س شعر بود؟فقط یه نتیجه گرفتم: جتما از روابطمون چیزی بیش ازین می خواست که عرضه گفتنش را نداشت چه برسه به شکستن تعهدات اجتماعی. همون تعهداتی که به ریششون بارها خندیده بود!وقتی عماد می گفت هیچ مردی تن به دوستی ساده با زن نمی ده، عصبانی می شدم.بارها اینجور دوستی هارا تجربه کردم تا ثابت کنم، می شه.هنوز هم مردانی هستند که فقط با من دوستند. دوستای خوبی که وقتی باهاشون حرف می زنم، به جنسیتم فکر نمی کنند. اصلا فکر هم بکنند ! به زبان هم بیاورند، ولی اینقدر برای ادم ارزش قائل باشند تا اندیشه شان را بگویند، نه ادای روشنفکر ها را دربیاورند.یعنی من خودم اونقدر شعور ندارم که روابطم را تعیین کنم وشوهرم باید نگهبان من باشه وروابطم را تعیین کنه؟ این توهین برام خیلی سنگین بود... بهش حق می دم نگران باشه که عماد با بو بردون ازین روابط ، حتی چنین سطحی ، اونم درگیر بشه . ولی  دوتا ادم عاقل وبالغ "حـــــــــــــــــــــــرف " می زنند! ولی من یاد گرفته ام که تا هستند لذت ببرم وادمها غیر قابل پیش بینی اند و وقتی نیستند براشون دست تکون بدم وارژوی خوشبختی بکنم!

فرنوش و ارمیتا ... اخرین اخطاره! کجایین شما؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:53  توسط صدف  | 

18 تیر...همین!

روزهایی که گمان می کردیم می توانیم ما هم انقلاب کنیم،حرفهایمان را به کرسی بنشانیم وثابت کنیم این نسل سوخته، می تواند بسوزاند و جنگل بیافریند....

باغچه کوچکمان را سوزاندند و 9 سال است نه دانه ای کاشته ایم ،نه باغچه را شخم زده ایم....دلمان خوش است به غنچه های گلدان لب طاقچه....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:12  توسط صدف  | 

یکشنبه عماد کشیک بود با یه عماد دیگه قرار گذاشتیم.خوب کوتاه بود ولی خوب بود(به کسی نمی گم 1500 تومن بیشتر پول نداشتی!) بعدشم بزور بچه های ام اسی را جمع کردم بریم شام بیرون.حوصله خونه رفتن نداشتم.خوب بود.من مخلص ندا،گل سرسبد ام اسی هاهستم، که همیشه به دعوت من لبیک می گه! بعدشم با ایوب کمی گپ زدیم.شب بعدش ایوب پیشم بود.کمی که درباره سوسیالیسم و طلاق گرفتن بحث کردیم، باز پام گرفت.پام می پره بالا خشک می شه وتا زانوم تمام رگها سفت می شن و خیلی دردناک می شه!بچه ترسید...بعد فیلم دیدیم.دوست داشتم باهم بریم بیرون،قدم بزنیم،بچرخیم...ولی نای راه رفتن نداشتم.نمی دونم آخرین بار کی بیرون رفتم برای خرید.فقط وقتی عماد کشیکه واز قید وبندهای اون آزادم حریصانه ،می رم بیرون.مثل عقده ای هالباس می پوشم وبوق زدنهای ماشینها وتعقیب وگریزهارا نادیده می گیرم.اجازه می دم فکر کنند که کاسبم.این جور ادما براشون فرق نمی کنه چادر سرت باشه یا لخت باشی،درهرصورت دنبال سوراخت می گردن! بعضی ها هم مثل این طفل معصوم دیروزیه!یه پسرمامانی و بامزه.منو تا خونه می رسونه.از سرکار مثل کپکی ها دارم برمی گردم.پیاده میشم ومی بینم که دنبالم با ماشین تادرخونه میاد.کمی جلوتر می ایستته.من کلید میندازم می رم تو! فردا،همون ساعت...من داد می زنم مستقیم؟با دیدن قیافه ش خندم می گیره.سوار می شم.تو اون گرما، و اون مسیر بد، معلوم نیست که کی دلش برام بسوزه وسوارم کنه! سوارمیشم ومی خندم.اونقدر قیافش بچه ومعصومه که هیچ فکر بدی نمی تونم بکنم.میگه:بخدا اتفاقی بود...می خندم. کمی بعد سوال جوابا شروع می شه.با تایید تاهلم،دوستیمون تموم می شه.می خندم ومی گم:پس فردا اتفاقی هم رد نمی شی!!! زندگی سیرخودش را طی می کنه.من لای همه مشکلات ،دلخوشیهایی برای شاد بودن پیدا می کنم.به اینده فکر می کنم.اینده ای که نه حصاری داره ، نه زنجیر. سرشارم از کینه وتنفر ودرصدد انتقام.حق همه خوشیهایی که ازم گرفتن وبا احتساب بی عرضگی های خودم واین ام اس لعنتی!دلم می خواد تو موبایلم اسم همه مذکرها اعم از عزیز دل تا نامرد پست را حذف کنم.خیلی خوشحالم که از 16 سالگی ،هیچ عشق و وابستگی را تجربه نکردم.گاهی دلم می خواد کسی را خیلی دوست داشته باشم،ولی این زنجیر را خوداگاهانه دور کردم وموفق هم بودم.هرچند گاهی هم اذیت شدم.ولی تونستم خودم را ایمن نگه دارم.چون تحمل دل بریدن را ندارم.ادما غیر قابل پیش بینی اند....اینو با تمام وجود درک کردم وازونجایی که برای ادماارزش زیادی قائلم وشروع واتمام را بطه را به اونا واگذار می کنم، ممکن بود خیلی اذیت بشم.. ولی نوع رابطه را خودم تعیین می کنم.همه کینه هارا میریزم دور، با خاطرات خوبی که بوده اند یا قراره خلق بشن،حال می کنم.وبه برنامه هام می رسم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:36  توسط صدف  | 

صورتم شده گلابی،هلو..چشمام عین دونا البالوی ریز!هیکل...هرکول.ولی همه اینا به...اه!چرا ما تخم نداریم؟که بگم به تخمم؟یه دونه تخمک تو ماه میاد ومیره حیفه بخوام صدقه سر غصه هام بکنم که!حالا کوتا اثر کورتونا بپره!همچین یه نموره بی حالم.اخه دیروز جو گیر شدم وپیاده روی زیاد کردم.شب هم عمادبازی داشتم خسته شدم.بی ادبا!منظورم اینه که دوست داشت باهم بریم دنبال کارش،باهم رفتیم من خسته شدم.کلاس یوگا هم رفته بودم .دیگه خیلی امروز بیحالم!خوابم میاد اساسی.این طب سوزنی هم ازش راضیم.هم خوابم بهتر شده هم یبوستم (گلاب به روتون).اشتهام هم یه کمکی بهتر شده.البته بخاطر قطع شدن کورتونا هم هست.کلا جمعه صبح تصمیم گرفتم دست از انق بازی بردارم.عمادرا همینجوری که هست باهاش حال کنم.تلاش می کنم شادی وناراحتیم وابسته به اون نباشه.اینقدر این چند وقت ازش بد گفتم خسته شدم.خداییش اونقداهم بد نیست.ولی خوب ،دست خودش نیست.تربیت وفرهنگش اینجوریه!منم دارم با برنامه پیش می رم.تلاشمو می کنم که زندگیم روبه راه بشه،ولی وابسته نمی شم.برای شیوه های دیگه ی زندگی هم برنامه ریزی می کنم.مشاوره وقت گرفتم. تصمیم 1: غصه خوری ونالیدن حتی ازنوع گزارش دهی، ممنوع(نوشتن در دفتر خاطات بلا مانع است) تصمیم 1: غذا خوردن با قاشق شربت خوری(چته ؟همش مال خودته؟همچین هول برت می داره با دیدن غذا انگاراز اتیوپی اومدی؟) تصمیم 3:رساندن کالری مصرفی به 1200 تصمیم 4: استراحت به میزان لازم تصمیم 5: نه گفتن درمواقع لزوم تصمیم 6:حفظ اعتماد به نفس با همین قیافه وهیکل!خوب چیه؟ خیلی هم بهم میاد!شبیه آناهیتا نعمتی شدم!بد نیست که؟ تصمیم 7: سروسامون دادن وبلاگ تصمیم 8: تصمیمی که نمی تونم انجام بدم نگیرم! خوب بازی وبلاگی: بی بی باران خواسته 10 چیزی که دوست دارم و10 چیز که بدم میاد را بگم: دوست داشتنیها: 1- مامان(چیز حساب نمیشه؟) 2- مطالعه رمان، تاریخی ،سیاسی،روانشناسی، اجتماعی و... 3- تلفنی حرف زدن با تارا چون همه جور حرفی می زنیم تنوع داره وخیلی از مسائل حاد اجتماعی را پشت همین تلفنا حل کردیم!و تلفنی با روزیتا خواهرم چون کعب الاخباره!در تی ثانیه منو از جریانات کلیه خواهرها،برادرها،نوادگان،نتیجگان واجدادمون می ده! 4- نشستن تو جمع خانوادگی وجمع های دوستانه اعم ازجاریها واسه اه و نفرین کردن به قوم شوهر،یا همکارها برای حرف دراوردن واسه سایر همکاران،یا دوستای خوابگاهی برای گفتن بدیهای شوهرها ویاداوری خاطرات شیرین گذشته و...کلا جایی که بشه با حرف زدن تخلیه روانی شد وخندیدن (البته بدون حضور بابام) 5- 6- رقص 7- غذااااااااااااااااااااااااااااهای خوشمزه و چی توز 8-تنوع(امروزم مثل دیروزم نباشه علمی،روحی،فرهنگی و...) 9- اس ام اس بازی 10-فیلمهای درست حسابی. بدم میاد: 1- سوسک 2- خواهرشوهر 3- ادمایی که ظاهرشون پره وداخلشون تو خالی 4- گوش وایسادن(اخه اگه بغل دستمم حرف بزنن ، هیچی نمی فهمم) 5- فیلمای بی سوژه و وقت تلف کن 6- عزاداری،هیئت و کلا سوگواری ومراسم مذهبی 7- حجاب 8- معنویات وماورایی ها 9- بحث کردن با کسی که بگه "من اینجوریم" 10- امتحان دادن وقتی که موضوع مورد علاقم نباشه 11- دعوت شدگان به بازی:ارایه،،آرزو،عمواروند
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط صدف  | 

اگه نمی نویسم، صرفا بخاطر اینه که نمی دونم چی بگم.تو دوراهی گیر کردم وحسابی درگیری فکری وبار منفی دارم.نمی خوام اینجا را با درگیری های ذهنیم آلوده کنم. خوب طب سوزنی می رم.رو سیستم عصبیم کار می کنه و احساس خوبی دارم.دکترش دوست برادرم هست که خیلی برخوردخوبی داره.یوگارا پیشنهاد کرد که اونم دارم می رم.حسن طب سوزنی این بود که خوابم خیلی بهبود پیدا کرد.یوگا استادش خیلی باحال نیست، ولی خوب تازه رفتم ودرحین ریلکسیشن هی خوابم می برد.همین که خوابم سروسامون گرفته خوشحالم.چون بی خوابی های شبانه بدجور آزارم می داد.کورتونها تا پس فردا تموم می شن واون موقع بهتر می تونم درباره سلامتی جسمم وروحم تصمیم بگیرم.الان اسپاسم اذیتم می کنه .چند باری هست که مچ پام بر می گرده وخشک می شه بعداز چند دقیقه درد کشیدن خودش شل می شه.دکتر طب سوزنی می گفت،به علت مصرف کورتون کمبود کلسیم پیدا کردی و باعث این مشکلات می شه!البته قرص کلسیم مصرف می کنم ولی خودم بیشترش کردم.البته خودم فکر می کنم مال فکر وخیال خواهر!چون پلاکهام قبلا سه تا بود که الان شده دوتا!وبا دوتا تشخیص ام اس نمی دن.جاریهام هم رفتن اعلام کردن صدف خوب شده وام اس نداره!طبق بررسی هایی که کردیم ،دیدیم با ام اس داشتن من که هیچ گلی به سرم نزدن بزار حداقل به عنوان ضعف برام حساب نشه!خلاصه مادرشوهرمان بسی اشک ریخت از شوق شفای ما !چون کلی چله گرفته بود که من خوب شم.حالا به خودش ایمان اورده که دعاهاش اثر کرده.من مادرشوهرم را دوست دارم و مثل عماد ...رفتاراشون نه از ره کین است ،اقتضای طبیعتش اینست...

البته اقتضای طبیعت عماد بسی مارا رنج می دهد وچنان ازرده خاطرم که حتی کادوی روز زن هم که دیشب آورد،نه خوشحالم کرد نه اهمیتی برام داشت.وبا بی ادبی تمام نه تشکر کردم نه نگاش کردم!باشه به حساب مهمونی هایی که بی تشکر براش ردیف کردم و...بگذریم...زندگیه دیگه!بالا پایین داره.حالا من تو سراشیبیم و گاز می دم که به تهش برسم.ولی شما یواش بخونید تا هول برتون نداره!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:34  توسط صدف  | 

تعطیلات کذایی ومنحویس بود.بد گذشت.تنها قسمت خوبش روزدوم بود که با بچه های ام اسی رفتیم بیرون.ارش،حسین،مهدی،ندا،شهاب ومامانش وسحر.چندتا ازبچه ها سفربودن وبعضی هم مهمونی.اول رفتیم کافی شاپ وبعدشم رفتیم فرحزاد.تا11 باهم بودیم وخیلی خوش گذشت.مامان شهاب به جمع مشروعیت می داد و ما خوش بودیم.عمادرفته بود شکار.اخرتعطیلات به طرز فجیعی به لجن کشیده شد.عماد دیوونه شده.نمی فهممش.قاطی کرده.من تو این شرایط تحمل این یکی را ندارم دیگه!هنوز روزی 18 تا قرص می خورم.معدم داغون بود، دیگه چیزی ازش به عنوان معده نمونده.بس حرص خوردم وقرص.سک س هم نمی دونم چیه.چندجای بدنم حسابی کبودشده درحالیکه نفهمیدم کجا خوردم.چرا مردا حرف نمی زنن.حتم دارم عماد ازچیز دیگه ای ناراحته ولی با سکوتش فقط ازارم می ده .یه شب هیئت رادودر کردم ویه شب رو موندم.عماد به زور منواورد خونه.ازش دلخور بودم.حوصلشو نداشتم.نمی خواستم بیام خونه ،دردیوارسیاه ببینم وصدای گریه بشنوم.خواهرشوهرم به عماد گفته بود چقدردرکابینت چربه وهودتوجرم داره و...همین باعث دعوای درست حسابی ماشد.البته اولش نمی دونستم عمادواسه چی سرسنگینه وبه کثیفی جارو دستی ودستگیره ی در کابینت گیرداده؟؟؟؟کارگرتازه همه را شسته بود.هرچی سعی کردم بازی را به نفع خودم تموم کنم و بگم باشه، هرجا کثیفه بگو تاکارگربیاد تمیز کنه.می گفت بگوهرروزکارگربیاد خونه طویله نشه!!!!شب فهمیدم خواهرش چرت وپرت گفته.خواهرش برام مهم نیست.خودش برام مهمه که خیلی ساده منوداغون کرد وهنوزم داره ادامه می ده!چه روزای قشنگی بعدازبحران بیمارستان برام تهیه دیده قربونش برم!اخرشب همه ریختن بهم.فک وفامیل عماددرآخر هیئت هرچی فحش بلدبودن نثار هم کردن.نمی دونی چه کیفی کردم.چه حالی بردم.حاصل هیئت وعزاداری وتزکیه روحشون رادیدم....احساس کردم خدا هست...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط صدف  | 

می تونه بهترازین گذروند.می شه همچنان به کتاب خوندن وبلاگ خوندن واس ام اس گذروند.می شه غرق داستان کتاب شد وداشتان زندگیت را ازیاد ببری!میشه ... بعدفراموش کنی که این هفته برات تدارک هیات دیدن!باز فاطمه زهرا خنجر خورد ومن دردشو باید بکشم!تمام تلاش من وعماد اینه که اون چندروز خونه نباشم .خودشونم جواب فامیل را بدن که عروستون که تو خونش هیئته،کجاست؟پنج شنبه از انجام ساده ترین کارهاعاجز بودم.نه که نتونم،ولی جونم درمیومد.یه دختره هست که از قم میاد.شبها منزل مادرم می مونه وروزهای میاد خونه ماها واسه کار.دانشجوی حقوق سراسری شبانه ساری می خونه!یه تیکه ماه!خیلی دیر اومد .مگه من دلم میومد بهش کاری بگم؟خسته بود وارتروز هم داره!خودم کم وبیش جمع وجور می کردم.بالاخره اونم وضعیت خونه که البته خیلی هم بد نبود،سروسامون داد.نمی شه گفت خیلی بدم.ولی کورتونهاباعت ازارم می شن.کمردرد،معده درد،تپش قلب، ضعف شدید ،اسپاسم عضلات،گرگرفتگی ...همه دست به دست هم می دن تا روزوشب سختی را بگذرونم.معمولا شبها بیش از سه ساعت نمی تونم بخوابم.اصلا بیخیال..همه اینا به کنار، سود وام بانکی شده 9.5درصد.نه که مغز اقتصادی مملکت هی سودرااورد پایین هی مملکت رشد کرد حالا ادامه هم می ده.داداشم روزی که احمدی نژاد رئیس جمهور شد گفت: وقتی تانکهای عراقی راتوایران باچشم خودم دیدم،اینقدرازاینده مملکت نمی ترسیدم که الان می ترسم. حالا هی من روشنگری کنم.پدرم درومد بس اگاهی بدم که تویی که رای دادی به احمدی نژاد ،سنگشو به شینه نزن.سینه همه را لجنی کرده!همینجور پیش بریم وضعیتمون می شه آفریقای جنوبی!چرا مردم چیزی نمی گن؟چرا اعتراضی ،دادی ،هواری؟یعنی اینقدر راضیم؟یعنی اینا حقمونه؟من که می ترسم.تلفن خونه شنود داره.سرکار گزینش از صدتا غربال ردم می کنه.الان باور می کنم که همه یه سایه داریم.حال کی جرات داره اعتراض کنه؟خیلی خسته کننده است....
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط صدف  | 

گذشت...مهم اینه که الان سرکارم ،با دستهایی تایپ می کنم که داشتم توقع نوشتن را ازشون می گرفتم.با پاهایی راه می رم که ناامیدی دروجودشون رخنه می کرد.گرچه هنوز راه رفتن عذابی است الیم ونوشتن سختی می طلبد ...ولی زنده ام.گرچه با این کورتونها نه دوپینگ شدم ،نه جان گرفتم ولی اموزه ها درسر،سپرده ام.تعجیلی ندارم برای سرسپردگی لذتهایی که توانم راببرند ولی درتناول لذت زندگی کوتاه نخواهم امد...که دیر جنبیده ام.نه هرزه می شوم که خوارم کنید نه فلسفه ریاضی برای خوشی های مبتذلم می بافم....یک کلام می خواهم به زندگی،به خودم ،به تو لبخند بزنم! حالا زندگی دستشو گذاشته تو تنبونش داره دودولشو می خارونه ومی گه :ببند نیش کثیفتو! دوروز اول درکنار پیرزنان سکته ای ومریضای ترشیده ومسافران افغانی دربیمارستان سینا حسابی حالمو گرفته بود!کم اورده بودم.قرار بود بخش ام اس جداباشه.ولی پربود.روز سوم به بخش ام اس منتقل شدم.خوب بود.دورتادور هرکی یه پرده بود.حریم خصوصی امنی که مشتاقش بودم.لباس بیمارستان که نپوشیدم هیچ،چنددست لباس ست وراحت وشادخریدم که تو بیمارستان راحت باشم.اول صبح هم یه آرایش مشتی می کردم تا روح همه شاد بشه!نمی خواستم بوی ترشیدیگی مریضی روحم را آزار بده.این خدماتی ها هم تا دلتون بخواد منو دید زدن.یکی اسمش قلندر بود که به عشق تمیز کردم لونه من هر صبح میومد تا ظهر 4بار تی می کشید!دیگه داد زدم نمی خوام تی بکشی!انگارهمو صدا می کردن که اینجا یه پتیاره خوابه!عماد هم خندش گرفته بود.بهشون می گفت میام غذارا می گیرم،مردک هرتی میومد تو!من که مشکلی نداشتم ولی گمونم پرسنل از دستم کفری شدن!بینایی،گیتسبی بزرگ و عادت می کنیم را خوندم ومجله هم حل کردم.به زنانی 30،35 ،38 ،44 و54ساله روحیه دادم.پرستاران را خندوندم.یه رزیدنت نورورلوژی دوستم شد هرصبح میومد دم پنجره برام دست تکون می داد.شب میو مد قدم بزنیم که خداییش حوصله نداشتم.به همشون یاد داد دادم که وسایل خونه برای راحتیه نه ناراحتی.شوهر برای آرامشه نا سایش.بچه برای رشد نه عقده....خندوندمشون ...برخی شبها عماد به زور می بردم خونه.هم اتاقی ها دلخور می شدن.گله می کردن.تو می ری اینجا سوت وکور می شه!عماد خوب بود.کنارم بود.اروومم می کرد .شب اخر تمام ملاقاتی ام رابرد شام بیرون.منم با آنژیو رفتم رستوران.گوربابای ام اس...اون خلوت تنهای،حسی که دوست داشتم هیچ کس را نبینم ارضام کرد.بعضی وقتا کم اوردم.وقتی رگهام می مردن.وقتی نیدل تو دستم می چرخید ورگی پیدا نشد.ازترس نگقتم مچم درد می کنه ویه ساعته هیچ قطره ای رد نشده.سرم زیر پوست رفته بود.دوتا مچم کبود ودردناک بود.مرده شور تن بی رگ منو ببرن.وقتی اومدم خونه هیچ خبری نبود.بجز جاری خوبم هیچ کس از بیمارستان من خبر نداشت.قوم شوهر داشتن از فضولی می مردن.دیور مادرشوهرم زنگ زد که کجایی؟بدبخت ترسیده بود که نکنه باز ماداریم جدا می شیم.گفتم داروی جدید مصرف کردم حالم بد بود،چندروز خونه ننم بودم!ولی هول کردم.انگار ام اس را تازه فهمیدم.ده سال بی محلی و فرافکنی،یکباره خودشو نشون داد.با تمام وجود خطررا حس کردم.نا امنی و اینده ای موهوم.گریه کردم.برای وحشتی که وجودم را گرفته بود.لرزی وناتوانی ای که تو زانوم موج می زد.سرگیجه هایی که تاحالا تجربه نداشتم....ولی بلند شدم.من محاله بنشینم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:25  توسط صدف  |